داستان “مورچه و سلیمان نبی”

” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.
خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.
خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد
من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم
و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا
می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم.”

سلیمان به مورچه گفت :

“وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟”

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.

اگه واستون جالب بود نظر فراموش نشه

/ 5 نظر / 4 بازدید
حجت حسینی

سلام عالی بود

وحید

من به نوبه خود از همه دوستانی که در حقشون کوتاهی کردم معذرت می خوام. انصافا فضا خدایی هست اگه نبود که بچه ها کوتاه نمیومدن و بازم به کل کلشون ادامه میدادن. بچه های مسجد همشون گل هستند همه ماها بچه های مسجد هستیم و مسجد رو دوست داریم. اگه هم لغزشی داریم به برکت مسجد انشاا... هدایت میشیم.

باروتکوب

از همه دوستان عزیر از جمله طاها ، وحید ، محمد ز ، م ، دوست ، عقیل و آچار و همه کسانی که یادم رفته اسمشون را بزارم ازبابت حذف نظراتشون عذر خواهی می کنم.

م

خواهش می کنم .[دست] ماشا ا.. به جدیت

آره آقای باروتکوب خوب شد که نظرات رو حذف کردید.آخه بدجور آبروی بعضیا داشت میرفت.ما که راضی نداریم آدم اینجور ضایع بشه.