صدای حدا

کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در

چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید

پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد

کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید

کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی

کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد

/ 2 نظر / 2 بازدید
وحید

مطلب خوبی بود انشا الله همیشه این مطالب دووم داشته باشه چند وقته خبری از همسایه هم نیست نگه دوباره چرا احوالش رو نپرسیدیم.

همسایه

بالاخره یکی احوالمونو پرسید![پلک]خدایا شکرت وگرنه دق میکردم.سرم بدجور شلوغ شده .کامپیوترم هم قاط زده ولی هرطور شده باز سر میزنم به امید خدا[شوخی]